
چرا زمان در کودکی کشدار است؟
یکی از موضوعاتی که همیشه برایم شگفت مینمود و پرسشی را چونان شلاقی بر وجودم می نواخت چرایی کشدار بودن زمان دوران کودکی است برای من که شصت سال دارم دوران کودکی و نوجوانیام بسیار زمان کشداری در ذهنم نمود مییابد؛ اما بقیه زندگیام نه . این پرسشی بود که همیشه تلالوی درخشان در ذهنم داشت اما برایش پاسخی نداشتم.
امروز که کتاب «سرشاری خوشه زیست » از دکتر دباغ را میخواندم. پاسخی برای آن یافتم. محتوای این کتاب چنین پاسخی را به کهن پرسش زندگیام داد که کودکی دورانی پر از شگفتی است. شگفتیها و تجارب نو و تازهای که گویی پایانی ندارند. این زنجیره تجارب نو، بسیار غلیظ هستند. سیر در این وادی زمان بر و عمر را کشدار مینماید. جهان و تازگیاش کودک را همیشه شاداب و سرخوش می نماید. زیست جهان کودک با آن همه تجارب تروتازه، شادیبخش، پویا شگفتآور است. تکتک گاه و بیگاههای زندگی کودکانه چون بستنی نانی( یک ریالی) بود که با لذت و شوق بسیار لیس میزدم و آن شیرینی و خوشمزگی را آرام آرام مزه میکردم هر از چند گاهی بر باقی مانده بستنی مینگریستم. خرسند و شاد بودم که باز هم کمی از بستنی مانده است
اما وقتی از این دوران میگذری تلخوش سکرآور عادت به جانت مینشیند و درون تمامی رگهای هستیات نفوذ مییابد آن همه تازگی و شگفتی که در زیست جهان کودکی نمود و تلالو داشت خبری نمیبینی، به آرامی آن تلالو شگفتانه زندگی کم و کمتر میشود. چنین است که هستی و زیست جهان بزرگسالی به یکنواختی دچار میشود. دیگر از آن گرانش تازگیها و شگفتیها خبری نیست که شتاب گذر زندگی را آرام کند. زمان و تجربهها به سرعت برق و باد از صحنه هستی بزرگسال میگذرد.
اگر بخواهیم به تعبیر «یالوم» روانشناس معاصر از یکنواختی کسالتآور و غم رخوتزای حاصل از آن رهایی یابیم؛ باید از اکسیر حیاتبخش کودکانگی نوش کنیم. تا از آن مستی و رخوت عادت و زندگی خوگیرانه بیرون جهیم و زندگی را شگفتانه و هوشیوار مزه کنیم. اما باز پرسش دیگری ذهنم را تکانی می دهد و لهیبش جانم را بیقرار میکند که «چسان چنین جهیدنی ممکن است؟ » اما باز می اندیشم که آیا این پرسشها همان کودکانگی خواسته شده نیستند!؟ من چنین میاندیشم که این اندیشندگی از پس پرسشها و یافتن پاسخهای شگفتانگیز، همان زیست جهان نستالوژیک کودکانه هستند. اکسیر شوقانگیز کردن جهان خوگرفته و ملالآور بزرگسالی.
نخستین انتشار در کانال تلگرام حکمت تربیت