مشهدی ولی؛ روایتی از کودکی
یادداشت‌های عمومی

مشهدی ولی؛ روایتی از کودکی

از سال‌های دور کودکی( چهار پنج سالگی)، از بین کثیری از همسایگان شخصیت خانم میانسالی را در خاطره دارم که از قضا زود به دیار باقی شتافت و شوهرش مشهدی ولی را تنها گذاشت. به خوبی تصویر تابوتش را که در میانه حیاط خانه نهاده بودند به یاد دارم. خدایش بیامرزد فاطمه‌جان را. او تکیه کلامی داشت که به زبان فارسی معنی‌اش چنین می‌شد: «کاش چون خران، نادان بودیم و در آخور، کاه خوراکمان بود!». این تکیه کلامش، که گاه بیگاه به ویژه وقتی که باشطیتنت کودکانه‌ام سر به سرش می گذاشتم؛ با طنینی بلند بر زبان می‌راند؛ بیان ساده، اصیل و باشکوهی در ستایش نادانی بود. او که سوادی نداشت به طریق شهودی به این درک از کیفیت زندگی انسانی رسیده بود که نادانی یک موهبت است. یک لذت است که به رنج خوردن کاه و زیستن در آغل می‌ارزد. در برابر آن، آگاهی یک مصیبت و یک تنش رنج‌آلود همیشگی در زندگی است. به گمانم اگر سخنش ادامه داشت می‌گفت که آگاهی به نادانی خود، رنجی عمیق‌تر در پی دارد. شاید در طول زندگی‌ام بارها و بارها به یاد این سخن افتاده‌ام. بارها باخود کلنجار رفته‌ام و از ضمیر و وجدانم پرسیده‌ام که با این سخن چه مواجهه‌ای می‌توان داشت؟ آیا آرامش نادانی ارزشمند است یا رنج آگاهی؟

به نظر می‌رسد که طبیعت انسان با آگاهی عجین است اگرچه به گمان برخی فیلسوفان رنجی هم به دنبال داشته باشد. این رنجی که شاید بسیاری از جمله فاطمه جان از آن گریزان بودند و آرزوی جهیدن در مرغزار حیوانیت را داشتند، همان ترس و اضطراب وجودی است. این نیز حاصل وضعیت میان بودگی انسان در دوگانه‌ها و دو راهه‌ها و چند راهه‌های زندگی است که از آن نیز گریزی نیست . گویی این وضعیت تخته بند هستی انسانی است. صرف نظر از این مباحث انسان شناختی در هر صورت بین این برادران دروغین آگاهی و نادانی لاجرم باید یکی را برگزید. من اکنون یاد سخنی از جان استوارت میل می‌افتم که می‌گوید: «بهتر می‌دانم سقراطی ناراضی باشم تا ابلهی راضی». و می‌بینم که وجدانم با جان استوارت میل همراهی بیشتری دارد تا فاطمه‌جان.

نخستین انتشار در کانال تلگرام حکمت تربیت

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی رایانامهٔ شما منتشر نمی‌شود. دیدگاه‌ها پس از بررسی نمایش داده می‌شوند.