مطالبهٔ قانون‌مندی؛ فرصتی تربیتی در مدرسه
مدرسه و برنامهٔ درسی

مطالبهٔ قانون‌مندی؛ فرصتی تربیتی در مدرسه

سلام. در مدرسه فرصتهای ارزشمند بسیاری وجود دارد که می توان ان را به یک فرصت تربیتی و یادگیری تبدیل کرد. یکی از اصول مهم در پداگوژی گفتگویی همین درک و شکار موقعیتهایی است که ظرفیت ایجاد یک گفتگو سازنده را دارد. موقعیتهایی که در تجربه زیسته دانش اموزان حضور دارد . ارتباط گفتگو با موقعیتهای واقعی در تجربه زیسته دانش اموزان پویا تر غنی تر و ثمر بخش تر است. این بحثها و گفتگوها ساختگی نیست چون بر چالش های واقعی زندگی مدرسه ای استوار است و از سوی دیگر می تواند به عمل و اصلاح موقعیت جمعی و فردی منجر شود . این را گفتم تا تجربه زیسته دانشجوی خوبم "هاجر" را که حالا معلمی با نشاط و خوش فکر شده است برایتان نقل کنم. این موقعیت که در ادامه توصیفش را از زبان هاجر می خوانید تا قبل اقدام هیجانی پایانی فرصت خوبی بوده است برای یک گفتگوی اخلاقی ارزشمند. برای توسعه درک و فهم اخلاقی دانش اموزان در خصوص مناسبات جنسیتی. اما از ان استفاده نشده و ان موقعیت به دعوا و درگیری تبدیل شده است. در حالی می شد ان را به موقعیتی برای بحث و گفتگوی اخلاقی تبدیل کرد تا بچه ها در ان بفهمند که در این مواقع تنش می توان :

مدارا کرد مطالبه اخلاق مندی کرد

به حقوق هم احترام گذاشت

از باهم بودن لذت برد.

و….

همه چیز مربوط میشد به یک روز برفی در مدرسه ای عشایری در روستا…

برف سنگینی باریده بود به گونه ای که فکر میکردیم مدیر، مدرسه را تعطیل خواهد کرد اما با تعجب دیدیم خبری از تعطیلی نبود . در واقع انگار در این روستا برف سنگین چیز عجیبی نبود. من که در خانه ای روستایی با پیرزن و پیرمرد روستایی زندگی میکردم چکمه های بلند خود را پوشیدم ، شال گردن و پالتوی گرم به تن کرده و راهی مدرسه شدم… . فاصله خانه تا مدرسه به پانصد متر هم نمیرسید. با خوشحالی و شوق فراوان به خاطر بارش این نعمت سفید که روستا را بیش از پیش زیباترکرده بود به سمت مدرسه در حرکت بودم. درختان سپیدار با ان ابهت رخت سفید به تن کرده بودند و حالت اماده باش ایستاده بودند. وقتی وارد مدرسه شدم دیدم مدیر مشغول پارو کردن مسیر رفت و آمد دانش آموزان بود… .

زنگ اول گذشت و به حیاط مدرسه آمدیم  طبق معمول دخترها در حیاط جلو و پسرها در حیاط پشت بودندو هر دو گروه مشغول برف بازی … دختران  به پرتاب برف به سر و صورت یکدیگر و ساخت ادم برفی های کوچک مشغول بودند و کشیدن یکدیگر روی برف… و پسران مشغول درست کردن گلوله برفی های سفت  و جنگ برفی با همکلاسی های پسر سر خوردن های ایستاده روی برف و عدم تعادل و افتادن و … .

به عنوان روانشناس مدرسه کاملا تفاوت بازی های دختران و پسران را می دیدم و لذت میبردم. دو نوع بازی متفاوت و زیبا به تمام معنای کلمه. زنگ دوم هنر داشتیم برنامه ای که برای هنر ان روز در نظر داشتم ساخت سازه بود اما بچه ها با اصرار پیشنهاد دادند به حیاط رفته و با برف کارهای هنری انجام دهند و شکل های هنری بسازند… کوتاه امدم و به حیاط رفتیم…

تجربه کم نظیری بود … دخترکانم در حیاط مخصوص خودشان شروع به ساخت ادم برفی به روشهای خاص خودشان کردند… گروهی هم با پر کردن لیوان های خود از برف، قالب های برفی کوچک درست کردند و شروع به ساخت نوعی سازه برفی کردند… پسرکانم در سمت دیگر حیاط به ساخت قلعه ای برفی مشغول شدند… چه هنرنمایی زیبایی… باز هم تفاوت دختر و پسر را در دست سازه های برفی انها می شد دید… دختران در گروه های کوچک و پسران در گروه های بزرگتر مشغول بودند … زنگ تفریح که زده شد پسران بیشتری به ساخت قلعه و بزرگتر نمودن قلعه اولیه مشغول شدند … چه همکاری … چه شوقی … به راستی چه نعمتی…دختران هم در این طرف حیاط مشغول ساخت ادم برفی های بیشتر و متفاوت شدند… منم برای استراحت  و گرم شدن رفتم دفتر مدرسه… .

زنگ سوم هم زده شد و من هنوز در کلاس بودم  و مشغول تصحیح برگه ها… از اداره کل هم بازدیده کننده ای به دفتر مدرسه امده بود و من ترجیه دادم در کلاسم بمانم …  زمان زیادی نگذشت دیدم دختران همه کلاسها وارد کلاسم شدند… چشمانی اشکبار … صورتهای سرخ … نگاه های معصوم و یاری خواهانه… و برخی هم با قطرات اشک روی صورت… ایستادم… نگران شدم… چه خبره؟! یکی از دانش اموزان کلاس پنجم گفت: خانم …. "پسرا قلعه آرزوهای مارو خراب کردند… ماهم میخواهیم قلعه اونها رو خراب کنیم"!

گفتم برای وارد شدن به حیاط پسران اجازه مدیر لازمه . باید با مدیر صحبت کنید … گفتند در دفتر بسته است و مدیر مهمان داره… ما به فکر انتقامیم…

متوجه شدم اوضاع خراب تر از انچه فکر میکنم، است. به حیاط رفتم… چه صحنه ای… 50 دختر با اشک و زاری و صورت های سرخ  … 50 تا پسر جلوی قلعه برفی با گلوله های برفی مشغول رجز خواندن برای دختران بودند…

ماجرا را سوال کردم… ظاهرا پسران برای ساخت قلعه برفی بزرگ خود ، برف کم اورده بودند و با فرغون کنار باغچه وارد حیاط دختران شده بودند و قلعه ها و ادم برفی های انها را خراب کرده و برفها را به حیاط خودشان برده بودند…

چه کلیشه ای! پسران قلعه ارزوهای دختران را خراب کرده بودند… دختران با چشمانی اشک بار … سرشار از خشم … و پسران سرشار از غرور و راضی از عملکرد خود … دختران از مشاور مدرسه درخواست راهنمایی و کمک برای حمله به قلعه پسران داشتند… و پسران با گلوله های برفی حصار انسانی دور قلعه درست کرده بودند و تهدید به حمله می کردند… .

لحظه ای از نقش مشاور و معلم مدرسه خارج شدم! جوگیر حقوق زنان که معمولا در جامعه ی ما نقض میگردد…فرمان حمله به قلعه  بزرگ برفی را دادم! الان که به آن روزها فکر میکنم تعجب میکنم! چطور ممکن است معلم یا مشاوری همچین تصمیم عجولانه ای بگیرد!50 دختر قد و نیم قد ابتدایی به همراه مشاور مدرسه! به سمت 50 پسر قد و نیم قد حمله کردند تا قلعه آرزوهای آنها را نیز خراب کنند!

نقض قانون مدرسه مختلط! (که به هیچ عنوان دخترها و پسرها نباید وارد محوطه حیاط یکدیگر شوند)… اعلام جنگ بین دانش اموزان توسط معلم مدرسه و فرمان حمله!…پرتاب گلوله برفی ها به سمت دختران و صدمه دیدن انها… پرتاب

ن به داخل قلعه و صدمه دیدن آنها… . باور نمیکنم چقدر نابخردانه تصمیم گرفتم… باور کردنی نبود … جنگی برفی  در مدرسه ی روستایی که در دفتر ان هم بازرس اداره کل حضور داشت! لطف خداوند را در ختم بخیر شدن این داستان به عینه دیدم …

پسران گلوله ها را به سمت من و بقیه دختران پرتاب کردند … اما ما تصمیم گرفته بودیم تلافی کنیم… شاید میتوانستیم ببخشیم اما با تصمیم نادرست من قرعه به قصاص افتاد… گلوله های برفی به سر و صورت و تن دختران برخورد کردند و تمام شدند… نوبت خراب کردن قلعه برفی بود قلعه ای که خود من هم در ساخت ان به پسران کمک کرده بودم! سخت بود! به نوعی حمله به خودی بود… پسران دور قلعه حلقه زدند تا نتوانیم با پا و دست قلعه را خراب کنیم… راهی نبود سخت از قلعه محافظت میکردند… و ما در حال شکست خوردن بودیم… باز هم فرمانی دیگر! فرمانی نابخردانه تر از فرمان اول… پسران را روی قلعه هل دهید تا با دستان خودشان قلعه را خراب کنند! خدای من! ناگهان پسران روی قلعه افتادند یکی پس از دیگری… دیگر  قلعه ای نبود… و دخترکان شادی کنان وارد حیاط خود شدند و جشن گرفتند… .

من که روی زمین افتاده بودم بلند شدم و دیدم چکمه هایم فقط زانوهایم را پوشانده اند! ته چکمه هایم کنده شده بودند! پاهایم روی زمین یخ زد… در همین حال زنگ خورد و همه دست از پا دراز تر به کلاس رفتیم! دختران پیروز و شاد از تلافی ! اما کبود از ضربه های گلوله های برفی! پسران شکست خورده و اسیب دیده از افتادن روی قلعه … و من… با پاهای یخ زده… سردرگم از این تصمیم ناگهانی و انتحاری!دست و صورت سرخ از ضربه های گلوله  برفی… و البته کمی شاد از خراب کردن قلعه آرزوهایی که روی قلعه آرزوهای دختران ساخته شده بود!

وارد کلاس شدم! پسرانم عصبانی و دخترانم شاد… به راستی چه کسی برنده! اصلی بود و چه کسی بازنده! مطمئنن من برنده نبودم چون پسران کلاسم از دستم عصبانی بودند… لحظاتی به سکوت گذشت… کف پاهایم یخ زده بود پسرها که پاهامو دیدند گفتند حقت بود! آه ما شما رو گرفت! اما بلافاصله یکی از انها چسب نواری که داخل کیفش داشت اورد و شروع به وصل کردن ته چکمه ام به بدنه کرد! چه کار خنده داری!چسب نواری! اما پشت این چسب احساس وجود داشت… احساس همدردی… احساس مسئولیت… احساس آدم بودن. بقیه پسرکانم هم به کمک امدند…تاپاهای من روی زمین قرار نگیرد… و بیش از این یخ نزند. جو کلاس عوض شده بود … کمی باهم خندیدیم از این اوضاع چکمه ها… بعد یکی از پسران گفت: 3تا از پسران کلاس سوم که به قلدری معروف بودند به حیاط دخترها رفته و برف ان منطقه را به همراه ادم برفی ها و قلعه هاشون جمع کردند و وقتی ما متوجه شدیم که دیر شده بود و دختران عصبانی و دلخور بودند و به فکر انتقام…  و ماهم هرطوری شده خواستیم … .

زنگ آخر که زده شد… من از آبدارخانه کفش کهنه قهوه ای مردانه ای با شماره 43 را پوشیدم  تا بتوانم به خانه بروم… راه رفتنم شبیه اردک شده بود…کفش خیلی بزرگ بود… وقتی با پاهای یخ زده مثل اردک به خانه میرفتم در راه به لطف خدای مهربان… به خیر گذشتن این قائله… تصمیم های  پیاپی اشتباه خودم … خبردار نشدن بازرس اداره کل از این داستان… اشک های دانش اموزان دختر… جنگ برفی دانش اموزان پسر… قلعه بسیار زیبایی که در ابتدا با همکاری دختران و پسرانم در زنگ هنر و در اخر با جنگ ان دو خراب شده بود…و نقش من به عنوان نه معلم و نه مشاور آن مدرسه بلکه بزرگتر آنها فکر میکردم… از خودم خجالت کشیدم به خصوص وقتی به چسب نواری چکمه هایم فکر میکردم که چطور پسرکانم با بخشیدن من به کمکم آمده بودند… من باید بخشش را آموزش میدادم با رفتارم… با گفتارم…با اعمالم… اما این پسرکانم بودند که به من آموختند…

نخستین انتشار در کانال تلگرام حکمت تربیت

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی رایانامهٔ شما منتشر نمی‌شود. دیدگاه‌ها پس از بررسی نمایش داده می‌شوند.