
در حاشیهٔ تقدیر از یک آزادهٔ نراقی
دیروز توفیق داشتم که در مراسم تقدیر از آزاده احمد ابوالحسنی از اهالی نراق و رئیس اتحادیه صنف چاپ که در هتل بزرگ تهران برگزار شد شرکت کنم. صرف نظر از شادمانی بسیار به سب گپ و گفت و دیدار با دوستان خوبم از نراق ، شادمانی دیگرم برای این بود که توانستم بعد از سالها فیلمی که از ورود آزادگان به شهرمان گرفته بودم ببینم .این صحنه بسیار برایم خاطره انگیز و جذاب بود. برای لحظاتی خود را در ان دوران پور شور و هیجان یافتم .
من آن سالها به تازگی از دانشگاه اصفهان فارغ التحصیل شده بودم و مسئول کانون فرهنگی تربیتی آموزش و پرورش دلیجان بودم . کانون یک دوربین سونی خانگی( غیر حرفه ای) داشت که برنامه وفعالیت های فرهنگی و تربیتی خودش را ثبت می کرد . وقتی خبر ورود آزادگان در شهر پیچید شوری همه را گرفت و من هم همراه این سیل هیجان دوربین به دست برای استقبال این عزیران به میدان پلیس راه دلیجان رفتم . هیچ تخصصی در فیلم برداری نداشتم .فقط دکمه خاموش و روشن کردن و زوم کردن را یادگرفته بودم. وقتی آزادگان رسیده اند شور هیجان استقبال کنندگان به اوج رسید فریاد شادی و شعف بر پا بود.کسی نمیتوانست به آنها نزدیک شود. آنها چونان گلهای در رودخانه خروشان بر دوش سیلی از جمعیت در پایین و بالا می شدند و در حرکت بودند . من هم از دور و گاه نزدیک صحنه ها را برداشت می کردم . من فیلمبردار شاید بیشتر از استقبال کنندگان هیجان داشتم. این هیجان زیاد من هم باعث رخداد خنده دار و تاسف باری شده بود . در شلوغی و تب تاب استقبال ، من ظاهرا دکمه خاموش و روشن دوربین را قاطی کرده بودم بخشی از لحظات استقبال زمانی فیلم برداری شده بود که دوربین در دستم آویزان بوده و با جمعیت در حال حرکت به سمت شهر بودم و زمانی هم که از برخی صحنه ها به گمانم فیلم می گرفتم دوربین در واقع خاموش بود . به این دلیل برخی صحنه ها را از دست دادم با وجود این خطای مضحک ، صحنه های بسار ماندگاری را برداشت کردم . خنده دار تر این که در چند مقطع زمانی دیگر زندگی ام از این دست خطاهای فیلم برداری داشتم. با این سابقه درخشان فهمیدم فیلمبردار خوبی نیستم و نخواهم شد . لذا ان شغل افتخاری را کنار گذاشتم و عطایش را به لقایش بخشیدم.
جمعیت به سمت شهر و پایگاه سپاه پاسداران حرکت نمود. وارد سپاه شدیم . آزادگان در نماز خانه سپاه مستقر شدند و دوستان آشنایان برای دیدار از نزدیک می آمدند. من هم برخی از این صحنه ها را برداشت می کردم . من هیچکدام از آزادگان را از قبل نمی شناختم . فقط محمد اقای عضایی( برادر خانمم) گاهی نامه های آنها را برایم می خواند. دیدن چهره خندان اما استخوانی و زجر کشیده آنها از پشت لنز دوربین تجربه بی مانندی بود از پشت دوربین چند سوال از هریک از آنها پرسیدم و ضبط کردم. در این حین و بین به گوشم خورد که مادر احمد وارد حیاط سپاه شده است. می شناختمش ، خدابیامرز را گاهی درمنزل مرحوم حاج ابراهیم عضایی ملاقات می کردم بسیار مهربان، صبور و گرم بود . هیچگاه از چهره اش لبخندمحو نمی شد. به سرعت از نماز خانه خارج شدم و در میانه حیاط جلویش را گرفتم از او خواهش کردم که وارد ساختمان نشود در حیاط بماند تا احمد به دیدارش بیاید این کار به نظرم اخلاقی تر بود مقام مادر بسیار والا ست باید احمد به دیدارش می رفت . هوا صاف و روشن بود و برای فیلم برداری مناسب بود . احمد آمد و مادر او را یوسف وار در آغوش گرفت. یوسف گمگشته مادر احمد هم به کنعان آغوش بازگشت.چه صحنه ای! انسان از یاداوری اش بی تاب می شود. مانند حرفه ای ها با دوربین دور این مادر و فرزند هم آغوش چرخیدم و از همه زوایا این صحنه را برداشت کردم. خوب این افتخاری برای من بود که توانستم این صحنه های بیاد ماندنی را ثبت وضبط کنم.
نخستین انتشار در کانال تلگرام حکمت تربیت